تنهاترین تنها

دلـتـنـگـي...؟ حـاضـر ? تـنـهـايـي...؟ حـاضـر ? غـــم...؟ حـاضـر ? جــدايـي...؟ حـاضـر ? عــشـــ

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

کســــــــــــــــی را دارم که آنقدر برایم کســـــــــــــــی هست که نگاهم به دنبال کسی نیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست...کاش اینطور بود...

+ جمعه ششم تیر 1393 ساعت 5:27 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده



جوانی کجای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ شنبه سی ام آذر 1392 ساعت 10:17 قبل از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

یه وقتا دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه

بدی هاش یادت میره

نامردیش یادت میره

بی محبتی و رفتارسرد و تلخش یادت میره

وقتی با بیرحمی تنهات گذاشت یادت میره

فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه

+ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ساعت 5:46 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

خدایا...؟؟؟

مگر بودن کنار او درکنارم...

چقدر از جهانت رو میگرفت...؟؟؟

+ دوشنبه چهارم آذر 1392 ساعت 4:32 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

و در این مراحله اینم خودم اخر بعداز 5سال وبلاگ داری عکسمو گذاشتم



در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند.
یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود .
اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .
آن ها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند: از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می كرد .
بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركی كه پنجره رو به آن باز می شد می گفت این پارك دریاچه زیبایی داشت . مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند .
درختان كهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. مرد دیگر كه نمی توانست آن ها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی می كرد.
روز ها و هفته ها سپری شد ......
یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با كمال آرامش از دنیا رفته بود .
پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند .
پرستار این كار را برایش انجام داد
و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند
تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد .
حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند. هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند آجری مواجه شد.
مرد پرستار را صدا زد و پرسید:
كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف كند ؟
پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند.
+ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ساعت 6:37 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

دلـتـنـگـي...؟ حـاضـر ?

تـنـهـايـي...؟ حـاضـر ?

غـــم...؟ حـاضـر ?

جــدايـي...؟ حـاضـر ?

عــشـــق...؟
بـلـنـدتـر مـيـخـونـم، عـــشـــق...؟ غـايـــــــب ×

بـاز هـم نـيـامـده..؟

غــيــبـتـش خـيـلـي وقـتـه از حـدِ مـجـاز گـذشـتـه..

مـيـلـيـاردهـا ضـربـدر کـنـارِ اسـمِ زيـبـاش خـورده .. امـــّــا..

امــــّـــا ... نـمـيـشـه اِخــــراجــش کــــرد

+ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ساعت 10:33 قبل از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

یا حسین
+ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ساعت 2:59 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

www_Daryasoft_com (4197).jpg

دير كه رسيدم باديگري ديدمش گه گاهي هرگز نرسيدن بهتر از دير رسيدن است ...

+ جمعه هشتم شهریور 1392 ساعت 11:58 قبل از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد


سلامتي اوني گه توهر پيكش دنبال عشقش ميگرده اما عشقش مزه مشروب يكي ديگست.....

+ پنجشنبه دهم مرداد 1392 ساعت 4:40 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

این داستان نیست شرح زندگی من است ... !
همیشه سوالم این بوده و خواهد بود تا روزی که زنده باشم، که خدایا به کدوم گناه باید اینطور تقاص پس بدم ... ؟
چی کار کردم که اینطور منو شکنجه میکنی ؟
آخه من که تازه اول زندگیم هست ... ! خیلی ها تو سن من بهترین عشق و حال رو دارن ...
یعنی من انقدر گناهکارم که تو این زندگی لعنتی اصلا طعم خوشی و شادی رو تجربه نکردم ؟ به خودت قسم که شعار نمیدم و خیلی هم فرصت طلبم ولی نه خوشی داشتم نه زندگی کردم !!!!
سخت ترين و درداورترين دردها را اين روزها و شبها ميکشم.
خیلی وقتها اراده کردم که خونه ی آرزوهامو با دستای بی جون و سردم بسازم ولی نمیدونی چه حالی داشتم وقتی میدیدم کسی حتی خانواده و نزدیکانم پیشم نبودن... انتظاری هم نداشتم ولی تنهایی هم جلو نمیتونستم برم... تنهایی حکم مرگِ .... تنهایی زمین گیرت میکنه... منزوی میکنه ...................
از شناس ، ناشناس ، دوست ، خانواده ، از عشق ، از خدا ، از همه طرف خوردم و له شدم ، پاس دادن و شوت شدم ، تیشه به ریشه خوردم ، زخم زبون شنیدم ، هر حرفی رو زدن بهم ولی باز من اینجام در حال نوشتن ، درد و دل کردن با چند تا دوست شاید مثل خودم...
من در دشت بزرگی هستم دشتی که فقط تنها من بر روی آن قدم بر میداشتم ...

من در میان جمعیت آدمها گم شده بودم ، میگریستم ، ولی کسی حتی نگاهی هم به من نکرد...
حالا من هستم و این دشت بزرگ ،
بعد از مدتها دوستانی هم پیدا کردم ... !!!!

من و ســــیگار و ســــایه م ....
+ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ساعت 2:17 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

معلم گفت «الف» گفتم او. معلم گفت «ب» گفتم با او. معلم گفت «پ» گفتم پیش او. معلم گفت «ج» خواستم بگم جدایی گفت نگو!

بـآز آمــבمــ.ــ

             بـﮧ جـآيــے ڪـﮧ تعلـقــ בآرمــ. . . .

                           بـﮧ يـڪ اتـآقــ سيـآه ،

                                        پـر از פـرفـ ـهـآے לּــآگفتــﮧ . . !!

                     פֿـلـوتــ مـלּ و سيــگـ ـــآرمــ ــ ــ ـ

בوبـآره مـےלּـويسمــ : از פـرفـ ـهـآيــے ڪـﮧ وآهمـﮧ בآرمــ..

         يـڪ בلــ پـر از رويـآـهـآے وآهـــے . .

                                                     ايـלּ بـآر تـלּـهــآتــر از هميـشــﮧ /.!.!./

اوَلــْیـלּ بـآر نـیسـتْ کـِـﮧ گـِـریــِـْﮧ مـےْ کـُــنـَم . .

اَمــّا اَوَلـیـלּ بآرےْ اَسـتْ . . .

کـِـﮧ گـِریــِـﮧ آرامــَم نـِمـےْ کـُنــَב !



همیشه سکوتم به معنای پیروزیت نیست!!

گاه گاهی

سکوت می کنم تا بفهمی چه بی صدا باختی ...

                              چشمانت را باز کن که از چه از دست دادی و چه به دست آوردی

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .

 

گفت دوستم داري؟گفت نوچ.

 

گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا.

 

دختره چشماش پر از اشک شد.

 

 هيچي نگفت.

 

پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي

 

زيبا ترين هستي.

 

تورودوست ندارم چون عاشقتم.

 

اگه تو بميري برات گريه نميکنم

 

 چون من هم ميمیرم


به گل گفتم عشق چیست؟

گفت ازمن خوشبو تر...

به پروانه گفتم عشق چیست؟

گفت از من زیبا تر...

به شمع گفتم عشق چیست؟

گفت ازمن سوزنده تر...

به عشق گفتم آخر تو چیستی؟

گفت نگاهی بیش نیستم...!

مشب 

 دیوانگی در من بالا زده!

نه سکوت

نه موسیقی

و نه حتی سیگار...

هیچ چیزو هیچ چیز

این دیوانگی را تسکین نمی دهد

جز عطر تنت لعنتی!!!


+ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ساعت 2:3 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

...!

........!!! 

گاهی حرفــــــــــــــم را برای نان ریزه های حیاطمان میزنم!

شـــــــــــــاید گنجشکــــــــان هضـــــــمشان کنند....!!!

+ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ساعت 11:16 قبل از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

دختر برادر شوهر خواهر دختر خالت یعنی کی؟؟؟


کسی میتونه بگه؟؟؟!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


من الان هنگم...!

جان؟




عشق یعنی

به سادگی دست کسی را می گیري

و به سختی هرگز رهایش نمی کنی...




غمگین دیدارم ...
ببین غمگین، ببین دلتنگ دیدارم... ببین خوابم نمی آید، بیدارم... نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو: تورا بیش از همه کس دوست میدارم


بعداز چند ماه سلام دوستان
+ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 0:9 قبل از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

یک عاشقانه ی دیگر

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد.  منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

 در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.

ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره  تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.

يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم.......  دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد  وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد .

ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد  از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

 منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...

+ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ساعت 3:26 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

درد تنهایی کشیدن
•مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید
•شاهکاری میسازد
•به نامِ دیوانگی...!
•و من این شاهکارِ را
•به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام...
•تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان
•دیوانه

•خود خواه•بی‌ احساس.......

•نمیــــــــفروشــــــــــم..!

دختر:می دونی فردا عمل قلب دارم؟

پسر:آره عزیزم
دختر:منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره بر میگرداند تا دختر اشکش را نبیند و گفت:منتظرت میمونم
دختر:دوستت دارم
... ... بعد از عمل،دخترداشت به هوش می آمد،به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد
پرستار:آروم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
دختر:ولی اون کجاست؟گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت؟
پرستار:در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت:میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختربه یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد،آخه چرا؟
پرستار:شوخی کردم بابا!رفته دستشویی الان میاد



+ جمعه سوم شهریور 1391 ساعت 12:54 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

عشق نمی پرسه!!!

 

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟

       عشق فقط میگه: تو ماله منی .

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟

        فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .

عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟

        فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .

 عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟

        فقط میگه: همیشه با منی .

عشق نمی پرسه دوستم داری؟

         فقط میگه: دوستت دارم

                  تقديم ب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ساعت 3:3 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

بـــــــــــــــــــــــاید قمار باز باشی


تا بـــفهـــــــــــــــمی فرق است بین . . .


بـاخـــــــــتن و بـــــــــــد باختن ! ! !


                   

+ جمعه سی ام تیر 1391 ساعت 1:8 قبل از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

قصه ازاونجاشروع شد كه
خيلي عصباني بود گفت اگه دوستم داري ثابت كن گفتم چه جوري ؟ تيغو برداشت وگفت رگتو بزن.گفتم,مرگ و زندگي دست خداست,گفت پس دوسم نداري تيغو برداشتم رگمو زدم وقتي داشتم آروم تو آغوش گرمش جون مي دادم,آروم تو گوشم گفت اگه دوسم داشتي تنهام نمي زاشتى......................................?
+ جمعه سی ام تیر 1391 ساعت 1:1 قبل از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

فقط عشق من

آدم دوست داره گاهی غرق بشه !

غرق شدن همیشه تو آب نیست ،

 تو غصه نیست ،

 تو خیال نیست !

آدم دوست داره گاهی تو یه آغــــ♥ــــوش غـــرق بشه ...

+ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ساعت 0:24 قبل از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

دختری به کورش کبیر گفت:من عاشقتم!

کورش گفت:

لیاقت شمابرادرم است که از من زیباتر است و پشت سر شماایستاده!

دخترک برگشت و دید کسی نیست

کورش گفت:

اگرعاشق بودی پشت سرت رانگاه نمی کردی


+ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 ساعت 5:26 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

بدبختی ما رو

تا به هر کی گفتم دوست دارم بهم گفت....................برام شارژی بگیر

+ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعت 2:17 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

+ جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 6:2 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

 

نمی دانم چه دردی به سراغت امده اما

امان از بی کسی در لحظه های تلخ بیماری

پشیمانم پذیرفتم که مهمانت شوم اما

نمی خواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداری

همیشه ارزویم در تمام لحظه ها این بود

که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری


ولی افسوس این یک ارزویم هم ز دستم رفت

تحمل میکنم تنها تو را از روی ناچاری

تمام رازهایم را به تو گفتم ولی صد حیف

چه میدانم تو کاش این رازهایم را نگهداری

چقدر از دیگران طعنه شنیدم با توام اما

+ سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 1:23 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 


+ شنبه شانزدهم مهر 1390 ساعت 1:47 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

you love me

you love me not

you love me

you love me not

... but

I LOVE YOU

 

+ جمعه پانزدهم مهر 1390 ساعت 7:8 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

 

گناه

گناه من چیست

گناهم را بگو

بگو شب ها چشمم تر نشود

بگو تحمل سکوتت را ندارم

بگو دردی جز تو ندارم

گناهم را ندانم گناه کارم بگو

گر تورا نا خواسته آزردم گناه کارم بگو

تو بگو با من بگو از گناه من بگو

نکند عشق گناه هست بگو

نکند عشق نداری بگو

نکند عاشق نیستی بگو

من گر خطا کردم بگو

عشق من گر خطاست تو بگو

درد من از مرگ چیزی کم نیست بگو

اشکم از با ران کم نیست بگو

سر گردانم در این شهر بگو

راه خانه ندانم بگو

سکوت را بشکن تو بگو

بگو عشقم نخواهی تو بگو

بگو نزدیک مر گم بگو

بگو دردم بی دواشد بگو

گناهم را بگو

+ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ساعت 4:54 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری...
بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود !

ikycq72qifegipzx3pgu.jpg

+ شنبه یکم مرداد 1390 ساعت 5:21 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

http://madfan.ir/wp-content/uploads/2010/10/mahdi01.jpg


ما

در عصر احتمال بسر میبریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین منست
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می‌میرم
+ دوشنبه بیستم تیر 1390 ساعت 6:23 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

بغض می شوی

اشک می شوم

می ترسم...پلک بر هم زنی...

می ترسم " از چشمت بیفتم "

می ترسم...!

 

+ دوشنبه بیستم تیر 1390 ساعت 6:21 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده

به زلالیه یه چشمه ! به سپیدیه ترانه ! به شکوه زندگانی !

به طراوت جوانی ! به صداقت وجودت !به همه بودو نبودت!

به امید با تو بودن ! به یه لحظه بی تو مردن ! به قشنگی نگاهت!

به گذشتن ازگناهت ! به چشای پرفروغت! به اون عشق بی غروبت!

 به ستایش خدامون!به اجابت دعامون!به هفت شهرعشق عطارقسم!   

                            

                                 دوست دارم دیوانه وار  !!!!!!!!!!!!

+ دوشنبه بیستم تیر 1390 ساعت 6:19 بعد از ظهر بـ ه قـلمـ زخم خورده



طراح : صـ♥ـدفــ


Music Code By: AvA

آپلود عکس و آهنگ